صفحه اصلی - - گالری تصاویر - - پیوند ها - - تماس با ما
Advertisement

email_18_animated.gif
مشتاقانه منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم
info@khuzestanclub.com
ورود اعضاء
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت

صفحه اصلی arrow اخبار arrow خواندنی ها arrow گفتگو با مهدی ربی نويسنده «آن گوشه دنج سمت چپ»
گفتگو با مهدی ربی نويسنده «آن گوشه دنج سمت چپ» چاپ ارسال به دوست
۲۵ خرداد ۱۳۸۷
Imageخوزنيوز: مهدی ربی نویسنده ی جوان خوزستانی با مجموعه داستان  «آن گوشه دنج سمت چپ» نامزد دریافت بهترین مجموعه داستان سال 86 در دومین دوره جایزه روزی روزگاری شد.  
مهدی ربی 28 ساله است و لیسانس حسابداری دارد و  «آن گوشه دنج سمت چپ» اولین كتابی است كه از وی به چاپ رسیده.  
گفت و گوهایی که می خوانید پیش از اعلام نتایج جایزه روزی روزگاری توسط مریم مهتدی با او انجام شده و در روزنامه اعتماد نیز منتشر شده است. 
 
شروع داستان نویسی تان از کجا و چطور بوده است؟ آیا دوره گذرانده اید یا با نویسنده های حرفه یی کار کرده اید؟ 
 
من از دوران دبیرستان خواندن ادبیات جدی را آغاز کردم، با خواندن کتاب های هدایت و آل احمد و کمی هم چوبک. سینا برادر بزرگ ترم کتابخانه جمع و جوری داشت و گاهی هم چیزهایی می نوشت.  
من گاهی به کتابخانه اش ناخنکی می زدم. در دوران دانشجویی ادبیات را جدی تر دنبال کردم. چند تایی نمایشنامه نوشتم و یکی را هم روی صحنه بردم. اولین داستان را ترم سوم دانشگاه نوشتم. حسب حالی بود از پریشانی روحی ام در آن دوران.  
احساس خوبی داشتم از روایتی که شروعش کرده و یک جایی هم تمامش کرده بودم. یک جور احساس سبکی و تخلیه که برای اولین بار تجربه می کردم. با نوشته های قبلی تفاوت داشت. آن ایده های خام و پراکنده نظمی یافته بودند. پخته شده بودند و از همه مهم تر در یک زندگی داستانی جان گرفته بودند. کم کم احساس کردم چیزی را که می خواستم یافته ام.  
همه کتاب هایی را که خوانده بودم رنگ دیگری گرفتند. خیلی هاشان را دوباره خواندم، این بار نه به قصد کشف قصه یا سرانجام کار یا پاسخی درخور و کمیاب بلکه به قصد کشف مهارت های نویسنده داستان و ظرایف کارش.  
آن داستان را سینا سال 78 در روزنامه یی که در سطح استان خوزستان درمی آمد، چاپ کرد و من داستان نویس شدم. بعد از آن همه تمرکزم را گذاشتم روی داستان. هیچ وقت در کلاس خاصی به شکل مداوم شرکت نکرده ام.  
ما داستان هایم را برای بعضی از نویسندگان کشور خوانده ام و از نظرات شان بهره برده ام؛ علی خدایی، امیرحسن چهلتن، مصطفی مستور و محمد محمدعلی که بعد از خواندن «ملیحه» نامه یی برایم نوشت و دل گرمی داد. من آن زمان سرباز بودم و آن نامه در آن دوران خیلی به من کمک کرد.  
 
با اینکه بعضی از داستان های این مجموعه تان در جنوب ایران می گذرد، داستان های شما به سمت فضاهای بومی نرفته اند.  
 
من علاقه یی به بومی نویسی ندارم. نمی خواهم بگویم دورانش تمام شده یا حرف هایی از این دست. من دوست ندارم. همین. ولی انتخاب لوکیشن، داستان دیگری است. من 28 سال است که در اهواز زندگی می کنم یعنی تمام عمرم.  
سفر زیاد رفته ام و همه جای ایران را دوست دارم ولی اینجا را بهتر از هر جای دیگری می شناسم و پتانسیل های داستانی اش را بهتر می بینم. داستان هایم مکان های خودشان را پیدا می کنند و من هیچ زوری برای این کار نمی زنم. فکر نمی کنم در هیچ کدام از داستان ها جغرافیا بر داستان تحمیل شده باشد.  
من داستان مدرن را دوست دارم و فکر می کنم چیزی که داستان مدرن را می سازد بینش نویسنده است و نوع روایتش از داستان و در این بین لوکیشن در اندازه خودش نقش دارد و نه بیشتر.  
به هر حال داستان با محوریت انسان نوشته می شود و آدم ها هستند که مهر خودشان را بر همه چیز می زنند و البته تاثیر هم می پذیرند. آدم های داستان های من در جغرافیای خودشان محبوس نیستند، با جهان در ارتباط هستند و از آن تاثیر می پذیرند. اما به هرحال در شهر خودشان زندگی می کنند که مثل هر شهری ویژگی های خاص خودش را دارد.  
طبیعتش، معماری اش، اقوام مختلفی که در کنار هم زندگی می کنند، آب و هوایش و... من در این مورد سخت دلبسته سنت داستان نویسی امریکای شمالی هستم. داستان های شهری با حفظ ویژگی های مردم و مکان آن شهرها.  
 
مجموعه شما از نظر کیفی با داستان های بسیار خوبی شروع شده اند. به نظر می رسد داستان هایی که در ابتدای این مجموعه قرار گرفته اند به نسبت آنهایی که در انتها هستند سطح کیفی بالاتری دارند. خودتان در این باره چه فکر می کنید؟ 
 
قبول دارم تا حدی. هرچند من «پل ها» را خیلی دوست دارم و برای آن خیلی زحمت کشیده ام و فکر می کنم داستان متفاوتی ا ست. همیشه فکر می کردم ورود به یک کتاب خیلی مهم است. اینکه خواننده با اشتیاق ادامه دهد و لذت ببرد. نمی دانم موفق شده ام یا نه؟  
فکر می کنم هفت داستان اول به جز «قربانی ابراهیم» یک درونمایه دارند. یکجوری حول وحوش «عشق» می چرخند و البته هر کدام در سطح خاصی درگیر این قضیه است. شاید این باعث شده پیوستگی بیشتری در این قسمت حس شود. وگرنه فکر نمی کنم «می تونم دوباره ببینمت؟» از هفت داستان اول خیلی فاصله داشته باشد.  
 
شما درونمایه یکسانی را برای اکثر داستان هایتان انتخاب کرده اید که فقط با پرداخت متفاوت می توان آنها را از تبدیل شدن به داستان هایی تکراری نجات داد. برای ایجاد این تفاوت چه کار کرده اید؟ 
 
سال هاست همه از «عشق» می نویسند و از خماری ها و انفعال و خستگی هایش و از آن طرف از شادی و شعفی که با خودش می آورد. آدم های داستان های من هم هر کدام شان در سطح خاصی با این مساله درگیر هستند. ه 
ر کدام از زاویه یی که ایستاده اند به«عشق» نگاه می کنند و تجربه اش می کنند. من دوست داشتم کمی این وضعیت را تحلیل هم کنم. از داستان های عاشقانه نوستالژیک بدم نمی آید، بعضی ها را هم خیلی دوست دارم ولی احساس نیاز شدیدی می کنم به تحلیل و شناخت این موضوع و یک جور کالبدشکافی اش.  
روزی نیست که در صفحه حوادث روزنامه خبری از کشتن دختری جوان را به دست عاشقش نخوانیم یا پاشیدن اسید به صورتی زیبا. به نظر من ما به دلیل خط قرمز های فرهنگی مان به خیلی از موضوعات نپرداخته ایم.  
 
در بعضی داستان ها، به نظر می آید آنقدر دغدغه فرم داشته اید که لذت خوانش از مخاطب گرفته شده است. در این باره چه نظری دارید؟ 
 
صادقانه بگویم هیچ گاه به خاطر فرم، داستان ننوشته ام و نمی نویسم حتی اگر فرمی برایم شکل بسیار بدیعی داشته باشد. همیشه سوژه ها زودتر آمده اند و فرم را همراه شان آورده اند. برای مثال در داستان «هیچ چیز بااهمیتی وجود ندارد» که ترکیبی از چند زاویه دید است، موقع نوشتنش به هیچ وجه به این فکر نمی کردم که داستانی بنویسم مثلاً با زاویه دید ترکیبی

یادداشت های بازدیدکنندگان



Copyright 2008, Khuzestanclub.com All rights Reserved
Designed by: REXco.ir