|
به نام خداوند زيبائيها سفرنامه قلعه الموت (حسن صباح) با سلام داستان سفر ما از آن جا آغاز شد که بعد از 15 سال دوری از دوستان خوزستانی ، قصد سفری را کردم که جز دو نفر از افراد را بیشتر نمی شناختم . خوب طبیعی بود که اولش سخته ولی با این امید رفتم جلو که خوزستانی ها به برقراری ارتباط سریع با دیگران معروفند و خودم هم یک خوزستانی هستم و پس همه چی حلهِ .
گروه اعزامی ما از طرف موسسه ی فرهنگی ، ورزشی ،خدماتي خوزستانی های مقیم استان تهران ، قصد سفر به الموت قزوين را کردیم . این موسسه ، همانطور که از اسمش پیدا است با وجود طولانی بودن اسمش اما تنها یک هدف را دنبال می کند آن هم جمع کردن افراد خوزستانی دور هم است . کسانی که با جمع شدن دور هم همیشه به یاد دارند که ار کجا آمده اند و به کجا می روند ؛ در ضمن یه جورایی هم دلتنگی هاشون را جبران می کنند ، حالا کاری نداریم که این خودش یک نوع تفریح فوق العاده است برای روز جمعه . حالا بهتر که بریم سر اصل مطلب یعنی سفر الموت : قرار ما جمعه 1/8/88 در ساعت 5:30 صبح روبروی دفتر موسسه واقع در خیابان مرزداران بود ، که البته طبیعی بود که یکسری از افراد دیر کنند و دیرتر راه بیفتیم . یکی از این متاخرین محترم اینجانب بودند که حدود 5 الی 6 دقیقه ، همه افراد را در اتوبان کرج منتظر گذاشتم . به هر حال شروع رابطه ی جدید من با آدم هایی که تا حالا ندیده بودم سر ساعت 7 شروع شد .اتوبوس ولوو زرد رنگ برزيلي وراحت ، همراه با تلويزيون مهيا گرديده بود و در مسیر تمام مدت داشتم به نوع ارتباط با دیگران فکر می کردم ولی غافل از اینکه نیازی به این کار نبود بلکه همه یه جورایی آشنا می زدند و به قول یارو گفتنی کم کم یخ ها باز شد و سر صحبت ها شروع شد . اولین نکته ی مهم برنامه ریزی بود که خوب شروع شد . آقای دکتر صدریان فرمودند راس ساعت 8:30 صبحانه می خوریم که وقتی از ماشین پیاده شدیم و ساعت را نگاه کردم دقیقا 8:30 را نشان می داد و این یعنی یک امتیاز مثبت برای سرپرست گروه بود و.صبحانه مفصلی ودر جاي بسيار عالي و پردرخت و جوي آبي صرف گرديد و گویا ما را داشت برای يك راه پرپيچ وخم ناجورو کوه پیمایی درست و حسابی آماده می کرد . وای گفتم کوه پیمایی واقعا فجیع بود ولی به لذتی که وقتی به روستا و سپس به قلعه الموت رسیدیم می ارزید . وقتی ساعت 12:30 به پای کوه رسیدیم با کلی انرژی برای رسیدن به قلعه رفتیم بالا. 
این جا ، جایی بود که باید بهش می رسیدیم . تقریبا همه چی خوب بود تا به پله ها رسیدیم تازه انگار کارمون شروع شد . راستی یادمون رفت تک تک پله ها را بشماریم ، شاید خسته تر از اون بودیم که بخواهیم پله ها را بشماریم یا شاید هم مدام دنبال اکسیژن می گشتیم . این هم عکس پله ها ما که وقت نداشتیم بشماریم شما تونستید بشمارید. 

به هر حال از گروه 39 نفری ما که تقریبا یه جورایی همه داشتند منصرف می شدند حدود 32 الی 33 نفر بالا آمدند . فاتحین ما دو آقا پسر بودند به نام های سجاد و علی رضا که حدود 5 دقیقه زودتر از ما حرکت کردند . این هم عکساشون : 
البته به دلیل تواضع بیش از اندازه ی دوستان راضی به منتشر شدن عکس هاشون نشدند . خوب من نفر 6ام بودم ، رتبم زیادم بد نبود ولی اینم بگم مدام دنبال اکسیژن می دویدم و انگار اون هم مدام از دستم فرار می کرد . حالا 6 نفر بالای کوه بودیم و عکاسی ها شروع شد . به هر حال یه جورایی باید ثابت می کردیم که بالا رفتیم دیگه .وقتی تقریبا از حضور بقیه افراد نا امید شدیم و داشتیم برمی گشتیم ، آقای دکتر با پنج تا از بچه ها وارد شدند که یک نیروی تازه به ما 6 نفر دادند که انگار تنها نیستیم . واقعا حس فوق العاده ای بود، بازم به این بچه های کوچک که با اومدنشون به من یکی دو تا چیز را ثابت کردند ؛اول اینکه همچین کارخاصی نکردی که از الموت بالا اومدی و دوم اینکه خوزستانی جماعت کم نمی یاره اگر یک کار رو شروع کنه تا آخرش میره .آفرین کوچولو هایی که با تمام کوچکیتان راه بزرگی را آمدید . البته این هم بگم که این کوچولوها هر کدام جزو سهامداران موسسه هستند ، هم به صورت مادی و هم به صورت معنوی نقش موثری در آینده ی موسسه ما دارند و این هم عکساشون : 

کم کم سرو کله ی بقیه اعضای گروه هم پیدا شد دوباره عکس گرفتن ها شروع شد و بعد از 30 الی 45 دقیقه به پایین برگشتیم . رفتن پایین هم خودش برنامه ای داشت انگار عکس گرفتن ها تمامی نداشت ، تازه هرلحظه هم یک چیزی جذاب می شد ،از خوردن تمشک ها ، سنجد و زالزالك وحشی گرفته تا خرید نان محلی برای ناهار . آخ گفتی ناهار ؛ ساعت تقریبا 3 بود و ناهار نخورده بودیم ولی با این وجود فکر نمی کنم که هیچ کس احساس خستگی و گرسنگی کرده باشد و همه منتظر بودیم که یک جایی برای ناهار و نماز پیدا بکینم . گرچه راننده یک مقدار بازی درآورد و می خواست کرایه بیشتری بگیرد و یه جورایی اعصاب مسئولین را خط خطی کرد ولی حداقل ما می دانستیم این اشتباه مسئول ما نبوده و تا اینجا نمره ی مسئولمون 20 بود ، ناهاردر كنار رودخانه و بساط جوجه كباب و برنج وگوجه و ماست محلي حسابي همه را به همكاري واداشت دلي از عزا در آورديم وصفا كرديم. تقریبا هیچ کس گله و شکایت خاصی نداشت یا اگرهم داشت به زبان نمی آوردچون قلعه ی الوت باهمه ی سختی بالا رفتنش به یک بار رفتن و دیدن این مکان بكر و دست نخورده اش می ارزيد . حتما این کار را بکنید این قلعه متعلق به ... و این هم عکس های قلعه 





و اما بعد از ناهار یا شایدم بهترِ که بگم شام ، اتوبوس حرکت کرد و همه آرام نشسته بودیم تا اینکه حوصلم سر رفت و با دختر ها رفتیم صندلی عقب و بعدش هم پسرها به ما پیوستند و پانتيوم بازي كرديم كه بسيار دلچسب بود و نهایتا می دونید که وقتی چند تا جوان پر شور و شوق دور هم جمع می شوند چقدر خوش مي گذرد و لحظات شاد فوق العاده ای را با هم داشتیم ، خلاصه که به این می گن یک پایان خوش .. دیگر، آخرهای سفر یک روزه ی ما به الموت بود و زمان ، زمان شماره گرفتن بود و بعدش هم خداحافظی ودر آخر ساعت 9 شب در اتوبان كرج پياده شدم. نهایتا می خوام به این نتیجه برسم که هیچ آدمی تو جمع خوزستانی ها احساس غربت نمی کند چه برسد به اینکه خوزستانی باشید . راستی یادم رفت از موسسه ی خودمون تعریف کنم و بگم ما به تمام خوزستانی هایی که در استان تهران زندگی می کنند این وعده را می دهیم که توی این استان تنها نیستند و می توانند به موسسه مراجعه و در جمع يكديگر قرار بگيريم و اميدوارم از این تاریخ به بعد تمام سفرهایی که در پیش دارند ، را در سایت اطلاع رسانی نمايند و از تک تک شما خوزستانی ها می خواهیم که برای یک روز خوزستانی بودن خودتون وقت بگذارید و با هم همسفر باشیم . مطمئن باشید هیچ احساس غربت به شما دست نخواهد داد و شایدم از احساس مهربانی و مهمان نوازی همديگرسرسام بگیریم . خداحافظ بچه ها و به امید دیدار برای تمام لحظات شادی که به وجود آوردید متشکرم فاطمه امیری نیا 5/8/88
|
نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۲-۰۸ ۱۱:۳۳:۲۳ کوه الموت نیز در برابر اتحاد خوزستانی های مقیم تهران عظمت خویش را از دست داد.لطفا به ما بپیوندید منتظر دست های گرمتان هسیتم. | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۰۹-۱۱ ۰۷:۰۴:۳۱ جالب بود ولي عكسها بالا نيامد | نویسنده مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۱-۱۳ ۱۶:۱۸:۳۸ عکس های قریبه ها را نزارید اااااااااااااااااااااااههههههههههههههههههه
| |