|
۱۹ بهمن ۱۳۸۸ |
|
شهری ناشناخته در تقسیمات جدید کشوری مقصد«اندیکا» ست شهری تازه و ناشناخته در تقسیمات جدید کشوری و سرزمینی با جای پای کهن در تاریخ، زادگاه احتمالی نیای کوروش هخامنشی*، داغگاه اسبان سپاهیان داریوش** قرارگاه الیمائیدهای باستانی*** و حاکم نشین گرمسیری خوانین بختیاری که گذرگاه های مشهور این ایل به «سردسیر» در خود جای داده است.
ایلراه هایی که نقل حماسه های آن هنوز هم بر زبان مردم جاری است. اگر حافظه کهنسالان یاری کند،«لََلَر» و «کُُتُک» و«مُنار»، «دِلا» و« شیمبار» نامهایی آشنا و خاطره انگیز، نزد عشایر سالهای دور و شهر نشینان امروز است. اندیکا جایی ناشناخته محسوب می شود اما تا پیش ازکشف نفت، حاکم نشین گرمسیری خوانین بختیاری بود و مسجدسلیمان و همه مناطق بختیاری نشین در جنوب و غرب توابعی از آن محسوب می شدند. من البته سال پیش هم اندیکا را دیده بودم وقتی برای تهیه خبر کشته شدن یازده تن از هموطنان در سیل «بازفت» به آنجا می رفتیم ـ خیلی شتابزده و گذر ـ تصویری هایی که از سفر پیش در ذهنم مانده؛ عبور عشایر در جاده های تنگ و کوهستانی و کودکان فقر زده با چشمانی زیبا و روشن، خانواده هایی پناه گرفته در شکاف کوه و صحنه ای از تلخ ترین ممر در آمد یک انسان ؛ زن سالخورده ای که در کنار روستای «پل نگین» بخش «چِلَو» با ترس و دو دلی ذغال قاچاقِ نامرغوب می فروخت، با قیمت هر کیسه فقط دو هزارتومان و بلوطهای شکسته اطراف که حرفهای ناگفته بسیار داشتند. تازه از پلیس راه ملاثانی بیرون زده بودیم که یاد تصاویر سفر سال پیش در خود فرو بردم و حالا به دوراهی دانشگاه «مسجدسلیمان» ـ «اندیکا» رسیده ایم که به خود می آیم. راه اهواز- اندیکا تا اینجا همان جاده اهواز- مسجدسلیمان است و از اینجا به بعد راه جدا می شود به سمت شمال و شمال غرب، پس از طی چند کیلومتر دیگر «مجتبی گهستونی» در سمت راست جاده باقی مانده های معبد «بردنشانده» را نشان می دهد و سمت چپ بقایای این شهر باستانی را، توقف در ویرانه های شهر و معبد بردنشانده جزو برنامه نیست و از کنار آن می گذریم. به اول شیب تند دره و جاده ای که رود کارون و« سد گدار» (سد مسجدسلیمان) در کف آن قرار دارند، وارد می شویم. صخره های ستبر بزرگ روبرو خبر از ارتفاع گرفتن کوه ها می دهند. در ته دره «کارون» بی رمق، پاک و رنجور تر از آنچه در اهواز و شوشتر است با عرضی کم و باور نکردنی، می گذرد. یکی از همراهان با تعجب می پرسد یعنی این همان کارون خودمان است و دیگری توضیح می دهد که در کوهستان عمق رودخانه بیشتر و عرض آن کمتر می شود، رودها وقتی به دشت می رسند پهنا می گیرند و عمق آن ها کم می شود. به هر روی تاثیر عظمت کوه هاست یا عمق دره، کارون کوچکتر از همیشه به نظر می رسد. در ادامه راه درختان بلوط جای کُنارهایی که تا به حال به دیده می شدند را کم کم می گیرند. تغییر پوشش گیاهی خبر از گام نهادن در اقلیمی متفاوت را می دهد . به « جعفر آباد» یکی از توابع اندیکا رسیده ایم. خانه ها و مغازه های نوساز و بعضا قدیمی در امتداد جاده و تابلویی که چهارطاقی« سیم بند» از آتشکده های مشهور ساسانی را نشان می دهد. تابلو حتما چند سال پیش نصب شده، چه این بنای مهم تاریخی سال پیش در غفلت سازمان میراث فرهنگی فرو ریخت و البته جز حسرت و فغان مردم و چند عکس غیر حرفه ای چیزی از آن به جا نماند. «اندیکا» شهری پراکنده و غیر متمرکز، با هویت عشایری است. جمعیت بعضی از بخشهای آن در فصل کوچ به یک سوم کاهش می یابد و سه کلمه رودخانه،کوه و نفت، چکیده ای از هویت آنرا تشکیل می دهند. محل استقرار ما جزیره سد شهید عباسپور تعیین شده است، جایی با ویلاهای مدرن و شیک. پیشتر عکسهایی از آنجا که داعیه زیباترین جزیره خاورمیانه را دارد در بروشورها تبلیغاتی دیده بودم. استفاده مبتکرانه ای از خشکی بیرون مانده در دریاچه سد که باغچه و درختان زینتی متناسبی را در آن جای داده اند. شام نسبتا مفصل و پذیرایی خوب شرکت برق منطقه ای خوزستان که این سفر و افتخار آشنایی با همراهان امروز ، ابتکار روابط عمومی آن اداره است. ظهر که می آمدیم فرصت نهار خوردن نشد، با اینکه خیلی گرسنه ام اما نیمی از شام روی میز می ماند حیف بود، اصراف شد. پیشنهاد و ترتیب این سفر، ابتکار روابط عمومی برق منطقه ای است و داستان سفر به «اندیکا» از این قرار که چندی پیش«حاج منصوری» مسوول روابط عمومی این شرکت سفری به قلعه خواجه برای بازدید از «تاسیسات پست انتقال برق» دارد، در آنجا از نزدیک با مشکلات این منطقه فراموش شده آشنا می شود و از سرخیر خواهی به این فکر می افتد تا اسباب رسانه استان را برای بازدید از تاسیسات شرکت برق به این منطقه بکشاند، شاید انعکاس مشکلات و کاستی های«اندیکا» گشایشی برای مردم آن باشد. کار قابل تقدیری است و سعه صدر مدیران بالاتر را هم نشان میدهد. کاش همه مسولین اینطور بودند. بعد از صرف شام جلسه ای ترتیب داده شده است برای دیدن فیلمی از فعالیتهای شرکت برق منطقه ای، تعدادی از مسوولین محلی بخش«آبژدان» هم خود را رسانده اند، در میان آنها «ایوب سلطانی» از باستانشناسان و فعالین اجتماعی مطرح اندیکا برایم آشناست. بعد از پخش فیلم آماده می شویم برای شنیدن مشکلات اهالی؛ فضای جلسه دوستانه است و چون خوشبختانه تلفنهای همراه آنتن نمی دهند جلسه یکدست و بی قطع و وصل پیش میرود. مسولین محلی تقسیم کار خوبی میان خود کرده اند و هریک به گزارش بخشی از مسایل می پردازد. ابتدا گزارشی از توانمندی های منطقه و بعد شرحی از پیشرفتهای صورت گرفته می دهند و سر آخر گلایه از کاستی ها و فرصتهایی که از دست می رود. گلایه ها از نبود و توزیع ناعادلانه امکانات و فرصتها رفته رفته می رود به سمت اعتراض و صدا ها بلندتر می شود و آقای «آوازه» که از منتخبین شورای بخش «آبژدان» است برای اثبات سخنان خود اسنادی رو می کند. معلوم می شود بیشتر اعتراض اهالی بر انتخاب شدن بخش«قلعه خواجه» برای مرکزیت اداری اندیکا است و اینها که نمایندگان بخش «آبژدان» هستند، با این استدلال که جمعیت «قلعه خواجه» پایین تر از «آبژدان» است و در انتخاب شدن «قلعه خواجه» اغراض سیاسی دخیل بوده، خواستار بازنگری در این تقسیم بندی هستند و دلیل شان اینکه روزانه صدها سفر اداری از «آبژدان» به مقصد دوایر دولتی مستقر در «قلعه خواجه» صورت می گیرد و این موضوع اتلاف وقت و هزینه جمعیت اکثریتی آبژدان را در پی آورده است. بحثها ادامه دارد و من که حوصله ام سر رفته «ایوب سلطانی» را کنار می کشم و میگویم؛ گویا همولایتی های شما اشتباه گرفته اند، ما فقط چند قلم به دست مطبوعاتی هستیم و سِمَت و مسوولیتی نداریم. «سلطانی» توضیح می دهد که اهالی به انعکاس این مشکلات به دست شما دلخوشند و چون به کسی دسترسی ندارند، حضور شما را در اندیکا مغتنم می دانند و این بار خود یکی یکی مشکلات اندیکا را برمی شمرد. از صحبتهای او تازه متوجه می شوم که کجا هستم، شهری که در بیشتر نقاط آن مردم از پوشش رسانه ملی بی بهره اند و نشریات محلی و سراسری به آن وارد نمی شود، تلفن همراه با مشکل مواجه است و در صد نفوذ اینترنت بسیار پایین، در تنها کتابخانه این شهر نود هزار نفره، فقط دو هزارو پانصد جلد کتاب وجود دارد و بسیاری از روستاهای آن محصور در کوه ها و بدون برق و جاده و آب. در «اندیکا» هستند مردمی که هنوز در غارها زندگی می کنند، بی خبر از معجزات هزاره سوم و آسوده از معضلات آن، با خود می گویم طبیعی است که در چنین شهری حضور مطبوعاتی ها را با اهمیت بدانند و انتظار کمک داشته باشند. «اندیکا» بخش محرومی از شهر محروم مسجدسلیمان بود که مسولین تنها چاره رفع محرومیت آن را در شهرستان شدنش دیده اند. و حالا این شهر در انتهای مرز خوزستان و چهارمحال بختیاری، منزوی میان کوه و رود در ابتدای راه دراز شناخته شدن قرار دارد و جالب آنکه حتی در لغتنامه دهخدا هم جایی به خود اختصاص نداده است. اندیکا پراکند بر ارتفاعات شمال شرق خوزستان و خفته بر منابع عظیم نفت، با یادگارهای کهن تاریخی، سنگ نگاره ها وپلها وقلعه ها و شیرسنگیهای ناشناخته و ثبت نشده و رازهای سر به مهر«تنگ گُندا»، «تنگ تینا» پاریابهای «شِلال»و طبیعت زیبای« طوف موری»، «کُمُوفه» و« لَلَر و کُتُک» حرفهای ناگفته بسیار دارد. بعد از تمام شدن جلسه یکی از جوانهای اندیکایی ده ها عکس از جاهای مختلف این شهرستان را روی«لب تاب» خود نشان مان می دهد و تا دیر وقت در شرح و توضیح آنها می نشیند. منظره یکی از عکس ها تماشایی و خیال انگیز است؛ گله اسبی بر دامنه علفزار و کوهی که بر قله اش برف نشسته، ما مثل اینکه بر بالین بیمار در حال احتضاری که وصیتهای آخر را میکند نشسته باشیم فقط گوش می دهیم، نه دارویی در دسترس و نه وعده ی بیهوده ای بر زبان، تنها سکوت میکنیم. پرس و جوها معلوم می کند که از سال 1348تا امروز که احداث دو سد در این منطقه آغاز شد تغیرات اجتماعی و جابه جایی های جمعیتی متاثر از آن بر ناهمگونی بافت اندیکا موثر بوده و اختلاف امروز «آبژدانی» ها و «قلعه خواجه» ای ها، ریشه در این جابه جایی های نا خواسته وبی برنامه دارد. چه نزدیکی به کارگاه های ساخت این سدها و روستاهایی که در دریاچه آنها به زیر آب رفتند موجب افزایش جمعیت در قسمت آبژدان شده است (این موضوع در مقاله مفصلی که در دست تهیه است با ذکر جزییات و به تفصیل عنوان خواهد شد) صبح روز بعد که از جزیره بیرون می زدیم نگاه کنجکاو «فرهاد رهبر»یکی از دوستان همراه، باقی مانده های روستایی متروک را روبه روی جزیره می یابد. دنباله روستا تا زیر آب های دریاچه «سد» کشیده می شود دلیل جابه جایی این روستا هم معلوم است... برنامه روز دوم سفر با بازدید از «پست انتقال برق» شروع شد، بعد از آن جلسه مطبوعاتی در فرمانداری که فرماندار گزارشی از پیشرفت پروژه ها می دهد و «سلطانی» تنها اندیکایی حاضر که خود را به این جلسه هم رسانده، معترض می شود، که طرح ها، طبق مصوبه زمان بندی هیات دولت پیش نمی رود و در مورد وعده مشروب شدن 20000 هکتار از اراضی منطقه می پرسد. مهندس علیرضایی (فرماندارشهر) با حوصله توضیح می دهد که نهاد فرمانداری اندیکا یک نهاد نوپاست و مشکلات بسیاری حتی برای استقرار ساختمان فرمانداری داشته و متذکر می شود که به دلیل نبود زیر ساختها و کم بودن نیروی انسانی نباید انتظار داشت پیشرفت پروژه ها آنگونه که در سایر مناطق است انجام شود . برنامه بعدی شرکت در مراسم ازدواج زوج جوانی است در روستای «دینه راک» حرکت از فرمانداری و هنوز به روستا نرسیده ایم که صدای دُهُل به گوش می رسد. با ورود گروه 20 – 30 نفره ما نظم مراسم به هم می ریزد و «تُشمال» ها (نوازندگان محلی) به احترام فرماندار و اسباب رسانه آهنگ خود را تغییر می دهند. چند تن از معمرین خوش آمد می گویند و دنباله جشن که از «ترکه بازی» به «رقص دستمال» تغییر کرده با ضرباهنگ سنگین ساز و دهل از سر گرفته می شود خیلی زود دایره ای بزرگ از آدمها شکل می گیرد و پیر و جوان به این حلقه می پیوندند. عکاس ها شروع می کنند به شکار لحضه ها، عکس گرفتن مطبوعاتی ها که برای شرکت کنندگان غافلگیر کننده است، هماهنگی مراسم را به هم می زند. اما خیلی زود همه عادت می کنند و هرکس دنباله رقص خود را با جدیت آنطور که گویی آیین مقدسی را به اجرا در می آورد دنبال می کند . چشم انداز سبز علفهای تازه رو و تناسب صدای ساز با حرکت دستها و دستمالها و گامهای منظم، در حیاط فراخ خانه ای که پشت به کوه دارد و روبه دشت، از یاد می برم که برای چه آمده وکجا هستم؟ به ردیف های منظم شرکت کنندگان و چهره شاد آنها غبطه می خورم با «موسوی» یکی از بچه های نشریه «نخل» وارد دایره رقص می شویم جایی در حلقه برای خود می جوییم. هرکس می تواند به آسانی خود را در این شادی شریک کند. بلد نیستم، نگاه می کنم به حرکت پاها تا یاد بگیرم، دست پر پینه کنار ی ام انگشتهایم را می گیرد، مردی با چهره استخوانی شانه به شانه ام، کمی جوانتر با موهای آفتاب خورده، وقتی دستم را گرفت فقط لبخند می زد، چیزی نگفت نفر بعد از او که مرد میانسالی است می گوید به حرکت پاها نگاه کن و به صدای دهل گوش بده، آموختن را شروع می کنم همیشه چیزی برای آموختن هست، از گرمی دستهای او احساس محبت می کنم، به چهره اش نگاه میکنم بی اعتنا به جایی دور خیره شده من ذره ای می شوم در انبوه آدمهایی که با نظمی خاص در طواف موجودی نا مرئی، حلقه وار بر خلاف گردش ساعت می چرخند. به واقع گویی آیینی مقدس را به جای می آوریم همه به آرامی و در سکوت به رقص آرام خود ادامه می دهند، گامهای نا هماهنگ من نظم را به هم می ریزد، کنار دستی رو می کند به من لبخند می زند و باز چیزی نمی گوید. در سکوت خود شاید احساس تفاخری دارد به عاِلم بودن خود به این رقص و آیین و مرا تحقیر می کند؛ حق دارد چه او عضوی است بر جای و در مدار خود و من تکه ای کنده شده از مبدا و نرسیده به مقصد. دقت که می کنم چند چهره آشنای دیگر را در حلقه می بینم «حاج منصوری» که یک گام جلوتر لباس بختیاری هم بر تن کرده «فروغی نیا» از صبح کارون و «جلیلی» و تعدادی دیگر از مطبوعاتی ها، آنها هم ذره ای شده اند از این شادمانی مشترک همه خوشحال و دوربین ها مشغول عکس گرفتن، توجه ام جلب می شود به تفاوتی دیگر میان ما که از اهواز آمده ایم و آنها که اهل این ولایتند، چهره ها بیشتر تکیده و لاغر است و رنج و سوء تغذیه در آنها مشهود. اما همه شاد و آداب دان شادی و شرکت دهنده دیگران در شادی خود. یاد باقی مانده شام دیشب می افتم. شعری از خاطرم میگذرد که نام شاعر آن را در خاطرم نیست. ... سفره های خالی دهقانان گسترده بر اصالت بی رونق روستاها ... برای نهار میهمان فرماندار هستیم در تنها فضای سبز کاشته شده و تنها «پارک بازی» شهر اندیکا، مشرف به دره ای بزرگ و دریاچه ای کوچک، که تمام امکانات آن شامل دو «تاب» ویک «سرسره» و هشت «نیمکت» می شود. نهار کباب است که لای چند نان، روی سفره قرار می گیرد فارغ از آداب پر تکلفِ رستوران و «منو» گرفتن و سفارش دادن و «پیش غذا» و... سعی شده تا همه چیز سنتی باشد . تمهید زیرکانه فرماندار برای آبرو داری شهری که رستوران ندارد و با وجود جاذبه های بسیار گردشگری جاده های دسترسی به آن کم عرض و انزوای جغرافیایی اش بسیار است با مردمی که درآمد اکثر شان زیر خط فقر است و فارغند از گذر سال به سال مسافری که رستوران بخواهد و البته که با چنین اوصافی ضرورت احداث رستورانهای مجلل هم پیش نمی آید و احساس نشود. لذا تنها چاره مسولین شهر آن بود که کاستی ها را با ظرفیت های فرهنگی منطقه پوشش دهند. این طور بود که آن روز سعادت نشستن در زیر سیاه چادر فرمانداری اندیکا نصیب مان شد. و نهار خوردن روی سفره بزرگی که همه برآن حضور داشتند، از فرماندار گرفته تا شاگرد شوفر و عکاس و خبرنگار، در اندیکا به اقتضای شرایط و حساب شده یا از سر اجبار و طبق برنامه، همه چیز سنتی است و صمیمت وجود دارد. کسی از همراهان به طعنه می گوید اینجا که همه چیز عشایری است چرا اسم آن را شهر گذاشته اند؟ حاج« لفته منصوری» می گوید نشانه بزرگی این مردم اینکه همه چیزشان متعلق به خودشان است از سیاه چادر تا آداب عروسی و موسیقی و لباس ها همه خاص همین جاست و اصیل و این ها را از ویژگی های خوب اندیکا معرفی می کند. من در این فکر که حق با اوست و از جای اصیلی به قضیه نگاه می کند، خوشا چشم تیزبینی که اینها را دریابد. *گریشمن در گزارشهای خود «قلعه بردی» در نزدیکی روستای «قلعه لیط»اندیکا را زادگاه احتمالی نیای کورش معرفی می کند. ** مشیر الدوله به نقل از هرودت در تاریخ ایران باستان از ناحیه سرسبز وخرم به نام «آردریکا» در پنجاه فرسخی شمال شرقی شوشتر یاد می کند که محل نگهداری رمه های اسبان داریوش بوده است.به دلیل شباهت نام و نشانه های منطقه کنونی « اندیکا» این نظریه وجود دارد که «آردریکا» همان اندیکا بوده است. ***در«تنگ بتا»و« تنگ تینا» در منطقه «چلو»مهمترین سنگ نگاره های ا لیمایی وجود دارد. نویسنده: سامان فرجی بیرگانی |